عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

نفسم 28 ماهگیت مبارک ♥

  میان هر نفسی که میکشم همهمه ایست از همه پنهان.. . اما از تو چه پنهان!!! میان هر نفسی که میکشم تو هستی که میکشم تورا... که میکشی مرا!!!     روزی که به دنیا امدی!!! هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که... ارامش بخش روح و روان کسی میشوی که با تو دنیا برایش زیبا تر است بهانه آرامشم... ♥ 28 ماهگیت مبارک ♥           ...
4 مهر 1392

مهمون جدید خونمون...

سلام به همه دوستای خوبم این مهمون جدیدمونه اسمشم نانا هست، زود میام براتون تعریف میکنم همه چیز و رو فعلا عکسارو داشته باشید      ................................................................................................................... ....................................................................................................................... ..................................................................................................................... ................................................................................................................... ...
10 شهريور 1392

ایلیای هنرمند من :)

  سلام دوستای خوبم و گل پسرم ایلیا جون ایلیای نازم از وقتی که خیلی کوچولو بودی مثل خودم، عاشق کتاب و نقاشی بودی و منم همیشه یه دفتر برات میذاشتم و با هم نقاشی میکشیدیم   من چون قبل از اینکه شما به دنیا بیای مربی نقاشی بودم، خیلی دوست دارم که از الان اصولی همه چیز و یاد بگیری برای همین وقتی با هم چیزی میکشیم همش با توضیح همراهه و شما هم عادت کردی و چیزایی که میکشی رو برای مامان توضیح میدی و مثلا اگه ادم بکشی بهم نشون میدی دستش کجاست و پاش کجاست و... خلاصه داری برای خودت یه پا نقاش میشی این نقاشی هایی که در ادامه برات میذارم مال هفته پیشه و جدیدا خورشید و هم یاد گرفتی میکشی... امروز جالب بود که دیدم...
31 مرداد 1392

ایلیا و بیب بیب جدیدش :)

سلام به دوستای خوبم و نفسم ایلیا    دیشب اومدم و کلــــــــــــــــــــــــــــــــی برات مطلب نوشتم و عکس آپلود کردم و آخرش ثبت نشد نمیدونم چرا  از اینجا شروع میکنم که ایلیا وقتی 9 ماهه بود مامانم براش یه ماشین خرید، ایلیا خان اولش از این ماشین میترسید، ولی بعد شد یار غار و رفیق گرمابه و گلستان پسری، طوری به این ماشینش وابسته بود که وقتی رشت هم میرفتیم با خودمون میبردیمش    خلاصه این ماشین همراه پسری ما بووووووووووووووود تا همین هفته پیش که دیدم از روی اون قسمتی که روش مینشست شکسته    به ایلیا گفتم ماشینت خراب شده و دیگه نمیتونی روش بشینی چون ممکنه بیوفتی، ایلیا هم گذاشتش یه گوشه و دپرس، ...
7 مرداد 1392

عشق ماما ♥

سلام ایلیا طلای من، جدیدا خیلی بلا شدی و همش دوست داری کارهای بزرگا رو انجام بدی   هر کاری که ما میخوایم انجام بدیم همش میگی من من ، خلاصه اینقدر شیرین شدی که هر روز کلی میچلونمت    این روزا خیلی بانمک حرف میزنی و منم کلی دلم برات ضعف میره   مثلا تا یه چیزی بهت میگم و دلت نمیخواد میگی نه بابا ، یا وقتی تعجب میکنی میگی اِ ، برو بابا  ، قشنگ با علامت تعجب این جمله رو میگی  وقتی میخوام سفره افطار و بندازم میای و کمکم میکنی و خوردنی هارو میچینی تو سفره    امروز رفتیم شهروند خرید کنیم و شما دوباره یه بلوز باب اسفنجی برای خودت برداشتی و از لحظه ای که اومدیم خونه گفتی تنت کنم و بعد ...
5 مرداد 1392